تبليغاتX
هم بغض
( یکی شعر مورد علاقه من)

                    *  *  *  *  *

دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن

همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن

یا که پشت پنجرش با گریه گیتار میزنن

یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار میزنن

دست گذاشتم رو یکی که عاشقم نمیدونست

سر بودم از خیلی ها و لایقم نمیدونست

دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن

مردشن،دیوونشن،مجنونشن،پرپرشن

دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادی اند

همه جورشو دارن هم عجیبن هم عادی ان

دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه

ظاهرش گندمیه به چشم ماها کیمیا

دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز

کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز

دست گذاشتم رو یکی که کارش ساختنه

سرنوشت هر کسی که اونو می خواد باختنه

دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره

من تو پائیـــزم و اون اهل یه جا تو بهاره

دست گذاشتم رو یکی که شعرام و گوش میکنه

تا آخرین بیت و میخونه و فراموش میکنه

دست گذاشتم رو یکی که کهکشون قایقشه

انقدر دوسش دارن،هر کی خوبه عاشقشه

دست گذاشتم رو یکی که خندش هم نفس داره

تو تموم نقشه های خوب دنیا دست داره

دست گذاشتم رو یکی، ما رو چه به فرشته ها

برو شاعر تو بمون و عشق و دست نوشته ها

دست گذاشتم رو یکی که از تو خندش میگیره

اینا رو دلم میگه،میگه و بعدش میمیره..

 

هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن...

 

                        *  *  *  *  *

کیمیا جان از اینکه سلامتیتو به دست آوردی با تمام وجود خوشحالم....

|+| نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387 ساعت 13:27 توسط پائيز |

میدونی که خیلی تنهام....

باور نمیکنم....!

 

 

انگار اصلا" من باید با بی رحمی دنیا بسازم....

انگار باید باور داشته باشم که گذشته ها بر نمیگرده...

انگار باید  قبول کنم که غم و غصه هام بیشتر از شادی هام بوده....

.

گفتم دلم گرفته....دلم خونه از خیلی چیزا....گفتم اینبار این پست و اختصاص بدم به حرفهای دلم....مخصوص حرفهای نگفتم....مخصوص گذشته های تلخ....مخصوص آرزو های سوخته....مخصوص تهمتهایی که از هر آتیشی داغ تر بود...

گفتم جمله ها رو ردیف کنم....میرم کمی با بلاگم درد دل کنم...

 

اس ام اس اومد از آبجیم....!

گفت: کیمیا ...!

وقتی موضوع رو فهمیدم دست و پامو گم کردم....حالم خوب نبود....خودمو رسوندم بیرون....نشستم یه نگاه کردم به آسمون بی انتهای خدا وبا صدای بلـنــــــــــــــــــــــد...................!

هر چقد با خودم کلنجار میرم که دختر چیزی نیست، فایده ای نداره....

 

 

باور نمیکنم....

ما منتظرت هستیم که خوب و سالم برگریدی دوباره پیشمون....

 

*همه برای سلامتیش دعا میکنم...*

.

.

انگار اینبار هم قسمت نشد حرفی بزنم...شاید حکمت در اینه که پنهون بمونه....

 

یا حق...

      

|+| نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387 ساعت 0:5 توسط پائيز |

خردم، خراب،خسته ترین میشناسی ام ؟

 

 

بی مقدمه:

  روزت مبارک مرد خبر نگار....البته به توان k....

 

 

تو سيب سرخ کدامين بهشت گم شده اي که باز با تو مي شکند توبه آدم?

 

یک سبد بابونه از من، دشت و صحرا مال تو
نسترن، مریم همه گلهای زیبا مال تو


شهر در خواب، آسمان آرام و دل لبر
یز عشق
راست
ی از شب نگفتم، مال من یا مال تو؟


من به کهنه خاطرات تلخ و شیرین دل خوشم
لحظه ها
ی روشن و سر سبز فردا مال تو

 

یک نگاه بی ریا و ساده از تو سهم من
مهربانی
، عاطفه، جان و دل من مال تو...

 

             

 

                          *  *  *  *  *

 

سلام...

من یه یک هفته ای نبودم!شرمنده خونه ی خاله بودیم!از اونجایی که مامان اینا مشرف شدن به سرزمین وحی ما هم به ناچار....(البته هنوز یه هفته فقط گذشته)

اصلا" اخبار نتونستم ببینم....با وجود دختر خاله ی گرامی که6 سالشه...دپرسم شدیدا"....

از خیلی ها عذر خواهی میکنم!

 

                            * * * * *

 

خب یه عذرخواهی خیلی اساسی!

تولد  آبجی نیوشای  مهربونم بود....یادم بود....ولی گفتم که نبودم.....گوشی هم دستم نبود......ولی آخر شب بهت اس مس(!) دادم....

 

خب یه روز گذشته ولی کی یادش میره تولد تورو ؟؟؟؟

 

 

تولدت هزار بار مبارک!

 

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این گاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی ها می کنم هرشب
تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

این شعر به افتخار تو که شعر دوست داری!(مث خودم)

       خردم، خراب،خسته ترین میشناسی ام ...؟

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 23:58 توسط پائيز |

الهم صلی علی *محمد* و آل *محمد*
 

 

من تو عکسای مسجدالنبی که دارم اینو یه جور دیگه دوست دارم...

به قول آقای قزوه که تو سفرنامشون(پرستو در قاف)نوشته بودن یک دانگ بهشت همین جاست!

 راستی *زهرای نازنینم* دختر عمه ی مهربونم تازه از سوریه برگشته...نامرد بدون من رفت...!!!

رسیدنت بخیر و زیارتت قبـــــــــــــــــــــــــــــــــول...

 

عیدتون مبارک....

|+| نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 1:7 توسط پائيز

* به یاد سهراب *

 

 

« رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،

آب در حوض نبود.

ماهيان مي‌گفتند:

هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم‌ كرده‌ تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.


به ‌درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين‌هاي تغافل مي ‌زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.


تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي‌ها حوضشان بي‌آب است.


باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم ».

 

                             * * * *

....برگشتم....نه به خاطر خودم... فقط به خاطر یک نفر!

|+| نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 0:40 توسط پائيز |

* من و تو هر دو درگیر یه حسیم...*

خونه نبودیم.رفته بودیم خونه ی خاله.[خونه ی خاله کدوم وره؟؟؟!!!]

حوصله ام سر رفته بودو داشتم با گوشی ور میرفتم.یه هو یه s.m.s(!)اومد.

 به به....این که آبجی شیمای خودمونه!امروز فقط همین آبجی به یادم بود.؟!

_ روز پدر مبارک...و...

تیکه ی آخر مارو پیچوند..یه خبر!

منتظر شدم...یعنی چی میخواد بگه!؟s.m.sبعدی...انگشت شستم و فشار دادم رو دکمهread...!چشام 6 تا می شه..!!!!مات صفحه رو نگاه میکنم...چشمم گیر کرده رو یه کلمه و علامت تعجب کنارش...(!)

و....

 

خلاصه اینکه آبجی شیمای ناز من....!!!!!!

 

          مبارکه ه ه ه ه...

 

پیوندتان مبارک

 

 

از تو بگم:

تو یه آبجی گل بودی و هستی که دوستیمون اول تا یکی دو ماه بیشتر طول نکشید.یه هو هر دو از هم بی خبر شدیم.بعد باز همون بهونه  ی قشنگ که من رو با خیلی های دیگه هم پیوند زد باعث شد دوباره من و تو قلب دوستیمون به تپش بیفته.تو قلبت پاک بود و خالی بود از هرچی سیاهیه.یه هم بغض خوب که هیچ وقت مثلشو پیدا نکردم.یکی که درد آدم و حتی بدون اینکه آدم خودش به زبون بیاره میفهمید و حرف و جواباش همونایی بود که تو توی ذهنت گمشون کرده بودی.تو.....و من همیشه ازت خجالت میکشیدم و میکشم....

 

زیاده بابا از تو بگم....بچه ها خسته شدن...جشن داریما مثلا"....!

 

                 

 

* شیمای* نازنینم...مهربون پائیز...:

 

پیوند آسمونی تو و داداش جدید *آقا محمد * رو از ته دلم بهتون تبررررررییییییککککک میگمممممممممممممم....

 

 

                            م ب  ا ر ک ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

                 

 

                             

 

 

ببین اونورا عروسی چی کادو میدن؟؟؟؟

ما فقیریم....یه خورده مراعات کن بگو....!!!!!

ببین، بمون مامانبزرگم اینا کلی باغ پرتغال و انارو سیب و آلوچه دارن....امسال اگه شد و سالم موندن برات چند گونی میفرستم....نشد دیگه شرمنده باید بمونی تا سال بعد...!

اوکی؟؟؟؟؟

 

                 

 

    ***هر چی آرزوی خوبه مال تو...***

 

 

           

 

                 

خوب کلی باهات حرف دارم که اینجا نمیشه...

 

 

شیما یادت نره:

 

***من و تو هر دو درگیر یه حسیم...!***

 

 

|+| نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 ساعت 12:36 توسط پائيز

سلام

سلام....

شب لیله الرغائب خوش گذشت؟؟؟

من اومدم براتون کامنت بزارم ولی سخت بود...نشد....آخه موس نداشتیم...خراب شده بود...یعنی با آبجی گرفتیم دعوا و این وسط سیم اون بیچاره قربانی شد و پاره شد...

شب لیله الرغائب رو ما اینجا به اتفاق اهالی شهرستان هفته ی پیش گرفتیم....شاید به وقت عربستان ما این کارو کردیم...

زیاد جرف زدم...

بلاگم ریخته به هم....بعد کنکور سرو سامونش میدم...

۱.دعا.

۲.شاد باشید.

۳.فعلا" بای.

|+| نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 ساعت 1:16 توسط پائيز

**لیله الرغائب**

                                    ** لیله الرغایب **

 

/*/*/*(حالا من تو شکم که این هفته است یا هفته ی بعد...ولی...)*/*/*/*

 

چقدر زود یک سال گذشت و یه شب عزیز دیگه از راه رسید....عهد بسته بودم اگه دوباره

 

برگردم به این دنیای نقره ای ،شب لیله ارغائب باشه...می خواستم بیام تا واسه همتون دعا

 

کنم....بیام و بگم یادم نرفته آرزو های تک تکتون و....بیام بگم من ......دل من گرفته...!دل

 

من...! اصلا" چرا دل من...؟چرا دل یکی دیگه ...یا دل فرشته ها..؟

 

!اومدیم و نساختیم باهاشون...یه مشت آرزوهر سال بر میداریم و

 

 میسپاریمشون دست ملائکه تا برسونندشون دست خدا که سال بعد

 

باید بیان آرزو های  جدید و تحویل بگیرن....امسال هیچ آرزویی ندارم....

 

ببین..!آرزوهامو بی خیال...یه پیغام میذارم واسه خدا...حرفام و برسون...آرزو

 

نیست...امسال کوله بارت و سنگین نمیکنم....جز یه آرزو...همونی که با خودم داشتمش و

 

هر سال لطف میکنی و میرسونی....

 

راستی خدا کنار سجاده دستاشو باز کرده تا جا بگیرم تو بغلش....همین الان....

 

یا حق...

 

                                                  *   *   *   *   *

 

(من برگشتم...دل رفتن و نداشتم...اون موقع که خداحافظی کرده بودم هم همش سر میزدم...دیگه صبرم تموم شد...برگشتم....شما تحمل کنید من و بدیهامو....چاره ای نیست...)

.

.

 

**//آدمها همه معمارند.معمار مسجد خویش،نقشه ی این بنا را خدا کشیده است.مسجدت را بنا

 کن،پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند.//**.

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 1:37 توسط پائيز

سلام....

.

به زودی آپ میکنم...

                                       *  *  *  *

راستی، عزیز دلی که چشم انتظارت گذاشتم:

              من هنوز کنکور ندادم.انشالله مـــرداد ماه....

|+| نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 0:4 توسط پائيز

آخرین پست_باز این دنیا غم انگیز است....
   به نام خدا...

اول از همه پیشاپیش فرا رسیدن ایام فاطمیه را تسلیت عرض میکنم.....

و آخرین حرفها......و تولد آقای کامران نجف زاده.....:

 

شاید این هزارمین بار است که از اول شروع به نوشتن میکنم!(باز متنی جم و جور ننوشته ام!)

نمی دانم خدایا...چه بنویسم....؟انگار جمله ها و حروف و کلمات رفته اند گوشه ای ،قایم باشک بازی می کنند با من،تا مبادا پیدایشان کنم و یادگاری بگذارمشان اینجا،برای همیشه...!شاید دلشان نمی خواهد جزء آخرین نوشته هایم در این خانه باشند...!شاید حق دارند که نمی خواهند قربانی درد دلهای من باشند و در این وبلاگ خاک بخورند....!هیچ مانعی ندارد....شاید شما هم نمی توانید مسئولیت این که هم بغض کسی باشید را بر عهده بگیرید...!

آخرین نوشته های دنیای کوچک مجازی من است....

هم بغض، ثانیه های زیادی گوش به درد دل تک تکتان داده....با تک تکتان بغض کرده....با تک تکتان زندگی کرده و با تک تکتان بزرگ شده....

تنهایی و بغض هم عادت عجیبی است!

جمله را کوتا ه میکنم......قصد ترک این خانه را دارم با تمام خاطراتش....با تمام لحظه هایش.....هیچ چیز معلوم نیست....شاید هم روزی دوباره به خانه ام بازگشتم.....اما الان فقط حرف،حرف رفتن است..... و من میروم بی آنکه اتفاق خاصی بیفتد...بی آنکه چیزی تغییر کند....بی آنکه کسی به اینجا فکر کند.....

.

تا دنیا دنیاست  غرق در دریای محبت تک تکتان هستم.....تک تکتان را به خدا میسپارم....

هرگز از یاد من نخواهیییییییییییییییید رفت.....هرگز.

 

                                          

 

           

 

مرد ژورنالیست میلادت مبارک....

 

(حالا شاد باشید که تولد داریم.....)

      

 

سحرگاهان که شبنم آیتی از پاک بودن را به گلها هدیه می

بخشد

به آن مهراب پاکش آرزو کردم برایت
                                        خوب دیدن
                                                      خوب بودن
                                                                  خوب ماندن را

 

        

داداش کامران تولدتون مبارک.....

 

 

 

    

 

 

مرا اینگونه باور کن...

 کمی تنها ،

 کمی بی کس ،

 کمی از یادها رفته...

 خدا هم ترک ما کرده ،

 خدا دیگر کجا رفته...؟!

 نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟

که شاید هم به جرم آن ،

غریبی و جدایی هست..؟؟؟

 مرا اینگونه باور کن

 

 

داداش کامران تولدتون مبارک.....